آخ که چقد دلم می خواد یه دستی سر یه بچه یتیمی بکشم ...
اشکشو پاک کنم ...
دست و روشو بشورم ...
براش لقمه بگیرم ...
ببوسمش...
به حرفاش گوش بدم ...
باهاش بازی کنم...
براش کفش و لباس نو ببرم ...
بهش عیدی بدم ...
و ...
تا یه لبخند ناز از لبای کوچولوش بگیرم
اون لبخند رو گرویی نگه دارم تا روز قیامت
اونجا تحویل امیرالمومنین ع بدمش
بگم آقا جان شرمندتم، که جز این لبخند چیز بدرد بخور دیگه ای تو بساطم پیدا نمیشه
کاش میتونستم ...
سال نوی همتون مبارک باشه
اضافات : . . . . . . . .
امروز ۴شنبه بود
فردا آخرین شب جمعه ساله و معمولا خیلیا یه سری به اهل قبور می زنن
من امسال باید برم سر خاک کسی که هر سال با هم می رفتیم به زیارت شهدای گمنام و اهل قبور
کسی که برام از دوست مهربون تر بود ، از خورشید گرم تر بود ، از آب سرحال تر بود ، از شبنم تازه تر بود و از گل حساس تر .
کسی که از شادی هام خوشحال می شد ، برای گرفتاری هام غصه می خورد ، توی سر خوشی هام لبخندش همراهم بو و هر وقت که کم میاوردم سنگ صبور و تکیه گاهم بود.
کسی که نصف عمرم رو با اون گذروندم
کسی که هر کدوممون بیشتر از خونوادهامون باهم دیگه خاطره داشتیم
کسی که شده بود جزئی از خودم
کسی که تو این چند سال آخر حتی یک روز هم از هم بی خبر نبودیم
کسی که هم نصیحت های مادرانه داشت و هم تنبیه های پدرانه و هم درد دل های برادرانه
کسی که برای من فقط مجتبی نبود
همه چیز بود...
داداشی...
هرجا که باشی ، دوست دارم.



